اول : سلام!
دوم : چقدر سخت شده نوشتن ! فقط ۳ هفته ننوشتم ها!
سوم : این یه پستِ طولانی میشه احتمالا! اما آخرین پستِ ... تحمل بفرمایید!
چهارم : شروع میکنیــــــــم؛
از اول اردیبهشت دیگه وبلاگم به قول شماها لود نمیشد... یعنی چیزی توش نمیدیدین٬ فقط موسیقیاش رو میشنیدین...
بعضی از دوستان پیگیر قضیه شدن که ماجرا چیه... منم یا سربالا یا سرپایین(!) یه جوابی میدادم... تا اینکه یکی از دوستان برای دومین بار تو ایمیلش این موضوع رو مطرح کرد و گفت: "متاسفانه من نمیتوانم وبلاگ شما را ببینم و کماکان همان مشکل لود شدن صفحه وجود دارد ..." منم دیگه نمیتونستم از جواب دادن فرار کنم٬ براشون نوشتم:"در مورد وبلاگم : به خودتون زحمت ندید ... اون باز نمیشه ، چون من سعی کردم بکشمش ... ولی هنوز نمرده ... فعلا تو کماست ! "
ایشون هم در جواب گفتن:
ناراحت شدم از اینکه باعث شدم این حس بد برای ایشون به وجود بیاد... براشون دلیل تعطیل کردن وبلاگم رو تقریبا به طور مفصل توضیح دادم که آوردنش تو این پست باعث خیلی خیلی طولانی شدنش میشد اما اگه کسی کنجکاو ِ میتونه بره اینجا و بخوندش...
دلم «واقعیت» میخواست... دنیای واقعی.. دوستهای واقعی.. اعتمادهای واقعی...
اگه تا امروز با اسم مستعار مینوشتم و یه چیزهایی رو پنهان میکردم به خاطر فکرهای تو کلهام بود... به خاطر به مرگ فکر کردنهام (رُکاش میشه خودکشی!)... اما دیگه تصمیم ندارم چنین کاری کنم...
نمیتونستم دیگه ادامه بدم ٬ میخواستم برم ٬ اما دیدم اگه خدایی باشه جوابی ندارم بهش بدم...!
هرچی میخواستم بگم ٬ در مقابل اون قانع کننده نبود... هر دلیلی میخواستم بیارم ناشی از نادیده گرفتن اون و شرک ورزیدن بهش بود...
اگرم نباشه که چند سال این ور٬ اون ور٬ فرق زیادی نمیکنه تو رسیدن به نیستی ابدی...
میمونم و تحمل میکنم...
خب ٬ حالا برای چی باید پنهانی بنویسم؟!
شایدم یه روزی حس کنم کار اشتباهی ِ... باشه٬ اون وقت دیگه نمینویسم؛ ولی الان همونطوری عمل میکنم که فکر میکنم درستِ...
مینویسم٬ اما نه تو این وبلاگ... این وبلاگ مال آخرین حرفهای قبل از رفتن بود... اون حرفها٬ شروعی جدید میخواد... تو یه خونهی نو!
آدرس وبلاگ جدیدم رو دقیقا یک ماه دیگه٬ یعنی ۲۲ خرداد٬ میذارم اینجا... دوست داشتین تشریف بیارین...
فعلا همین ... اگه چیز دیگهای یادم اومد پینوشت میذارم...
پ ن ۱ : کسی میتونه تو تغییراتی که میخوام تو قالب بلاگ اسکای بدم بهم کمک کنه؟
یه ذره باید وقت بذاره راهنماییام کنه ...
پ ن ۲ : ذهن خستهام پر از حرفِ ... اما وقتی بهش میگم بگو٬ همه جاش ساکت میشه ...
پ ن ۳ : عادت دارین قبل از بیدار شدن خورشید خانوم بیدار بشین؟!
حالا جدی جدی باید یه وبلاگ جدید بسازم و آدرسش رو بذارم اینجا؟! 
قبل از بیدار شدن خورشید خانوم؟!؟
حالا چه عجله ای ِ؟! بذارین خورشید خانوم صبحونهاش رو بخوره ٬ بعــــد...!!!
پ ن ۴: خب ... بفرمایین٬ اینم خونهی جدید : http://open-area.blogsky.com





