روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 اردیبهشت 1386 ساعت 07:31

 

 اول : سلام!

دوم : چقدر سخت شده نوشتن !  فقط ۳ هفته ننوشتم ها!

سوم : این یه پستِ طولانی میشه احتمالا! اما آخرین پستِ ... تحمل بفرمایید!

چهارم : شروع می‌کنیــــــــم؛

از اول اردیبهشت دیگه وبلاگم به قول شماها لود نمی‌شد... یعنی چیزی توش نمی‌دیدین٬ فقط موسیقی‌اش رو می‌شنیدین...
بعضی از دوستان پی‌گیر قضیه شدن که ماجرا چیه... منم یا سربالا یا سرپایین(!) یه جوابی می‌دادم... تا اینکه یکی از دوستان برای دومین بار تو ایمیلش این موضوع رو مطرح کرد و گفت: "متاسفانه من نمیتوانم وبلاگ شما را ببینم و کماکان همان مشکل لود شدن صفحه وجود دارد ..." منم دیگه نمی‌تونستم از جواب دادن فرار کنم٬ براشون نوشتم:"در مورد وبلاگم : به خودتون زحمت ندید ... اون باز نمیشه ، چون من سعی کردم بکشمش ... ولی هنوز نمرده ... فعلا تو کماست ! "

ایشون هم در جواب گفتن:
 

"دوست من سلام
شما حق ندارید به همین راحتی وبلاگ تان را در کما قرار دهید این یک کار غیر اخلاقی است چون وقتی شما یک چیزی را به اشتراک میگذارید و دیگران را در آن سهیم میکنید  سر خود نمیتوانید به جای دیگران هم تصمیم بگیرید
این یک نوع خودخواهی است
در واقع شما به خوانندگان این وبلاگ توهین کردید
لطفا در این مورد فکر کنید"

ناراحت شدم از اینکه باعث شدم این حس بد برای ایشون به وجود بیاد... براشون دلیل تعطیل کردن وبلاگم رو تقریبا به طور مفصل توضیح دادم که آوردنش تو این پست باعث خیلی خیلی طولانی شدنش می‌شد اما اگه کسی کنجکاو ِ می‌تونه بره
اینجا و بخوندش...
بعد از اون ایشون دوباره ایمیل زدن و توضیحاتی در مورد تجربه‌های خودشون دادن که فکر نمی‌کنم گذاشتنش اینجا درست یا لازم باشه... اما بعد از اون رفتم تو فکر ... جمله‌ی "لطفا در این مورد فکر کنید"شون مجبورم می‌کرد بیشتر به موضوع فکر کنم... و از خودم فاصله بگیرم و دوباره به قضیه نگاه کنم...
همون طور که اینجا گفتم دیگه از این طور نوشتن خسته شده بودم... می‌خواستم تو یاهو‌۳۶۰‌ام  بنویسم که همه‌ی Friend‌هام منُ تو دنیای واقعی(یا فیزیکی) می‌شناختن... می‌خواستم صادقانه و بدون هیچ پرده‌پوشی‌ای از خودم بنویسم و «خود‌گشودگی» رو تمرین کنم... می‌خواستم از وبلاگ‌نویسی ــ حداقل برای مدتی ــ فاصله بگیرم ... از دروغ‌های اینجا حالم بهم می‌خورد... و از بی‌اعتمادی‌هاش...
دلم «واقعیت» می‌خواست... دنیای واقعی.. دوست‌های واقعی.. اعتمادهای واقعی...
به خودم گفتم: باشه ٬ قبول... اما اینجا هم بنویس ٬ با همون غلظتی از واقعیت که دوست داری... مگه نمی‌خوای خودگشودگی رو تمرین کنی؟ خب شروع کن... چیکار داری به اینکه حرفات رو باور می‌کنن یا نه٬ تو کار خودت رو بکن... چیکار داری به اینکه اونا واقعی هستن یا نه٬ تو خودِ واقعی‌ات باش...
 
خب... «خودم» راست می‌گفت! 
اگه تا امروز با اسم مستعار می‌نوشتم و یه چیزهایی رو پنهان می‌کردم به خاطر فکرهای تو کله‌ام بود... به خاطر به مرگ فکر کردن‌هام (رُک‌اش میشه خودکشی!)... اما دیگه تصمیم ندارم چنین کاری کنم...
خب یه مدت خیلی جدی تصمیم‌اش رو داشتم٬ حالا دیگه ندارم؛ چی می‌گی؟!!
مگه این همه آدم از زندگی ناامید نمی‌شن٬ منم یکی‌اش...
نمی‌تونستم دیگه ادامه بدم ٬ می‌خواستم برم ٬ اما دیدم اگه خدایی باشه جوابی ندارم بهش بدم...!
هرچی می‌خواستم بگم ٬ در مقابل
اون قانع کننده نبود... هر دلیلی می‌خواستم بیارم ناشی از نادیده گرفتن اون
و شرک ورزیدن بهش بود...
نتونستم...
اگر چه تحمل «بودن» خیلی سختِ... اگرچه درد «بودن» خیلی زیادِ... اما اگه اون باشه برام خیلی مهم ِ... نمی‌تونم به همین سادگی از قضیه بگذرم...
اگرم نباشه که چند سال این ور٬ اون ور٬ فرق زیادی نمی‌کنه تو رسیدن به نیستی ابدی...
پس می‌مونم و به دنبال حقیقت می‌گردم...
می‌مونم و تحمل می‌کنم...
 
و این شد که موندن رو به خودم قبولوندم!

خب ٬ حالا برای چی باید پنهانی بنویسم؟!
با اسم و مشخصات واقعی خودم می‌نویسم... با همه‌ی واقعیتم...
من نه سیاسی می‌نویسم که برام مشکلی پیش بیاد٬ نه آدم مشهور و مهمی‌ام که با نوشتن واقعیت زندگی‌ام دچار دردسر بشم... پس می‌نویسم...

شایدم یه روزی حس کنم کار اشتباهی ِ... باشه٬ اون وقت دیگه نمی‌نویسم؛ ولی الان همون‌طوری عمل می‌کنم که فکر می‌کنم درستِ...

می‌نویسم٬ اما نه تو این وبلاگ... این وبلاگ مال آخرین حرف‌های قبل از رفتن بود... اون حرف‌ها٬ شروعی جدید می‌خواد... تو یه خونه‌ی نو!

آدرس وبلاگ جدیدم رو دقیقا یک ماه دیگه٬ یعنی ۲۲ خرداد٬ میذارم اینجا... دوست داشتین تشریف بیارین...

فعلا همین ... اگه چیز دیگه‌ای یادم اومد پی‌نوشت میذارم...

 

پ ن ۱ : کسی می‌تونه تو تغییراتی که می‌خوام تو قالب بلاگ اسکای بدم بهم کمک کنه؟
            یه ذره باید وقت بذاره راهنمایی‌ام کنه ...

پ ن ۲ : ذهن خسته‌ام پر از حرفِ ... اما وقتی بهش می‌گم بگو٬ همه جاش ساکت میشه ...

پ ن ۳ : عادت دارین قبل از بیدار شدن خورشید خانوم بیدار بشین؟! 
            حالا جدی جدی باید یه وبلاگ جدید بسازم و آدرسش رو بذارم اینجا؟!    
            قبل از بیدار شدن خورشید خانوم؟!؟
            حالا چه عجله ای ِ؟! بذارین خورشید خانوم صبحونه‌‌اش رو بخوره ٬ بعــــد...!!!

پ ن ۴: خب ... بفرمایین٬ اینم خونه‌ی جدید : http://open-area.blogsky.com


             

جمعه 31 فروردین 1386 ساعت 20:00

 

  • شما تا حالا «اسماعیل» ِتون رو قربونی کردین؟!
    ( اگه منظورم رو نفهمیدین یه نگاه به اینجا بندازین)
  • فردا شنبه‌ست٬ شنبه‌ای که اول ماه هم هست٬ اونم ماه محبوبِ من: اردیبهشت...
    چقدر چشم به راه بارون‌هاش‌ام ...
  • ...  "پرستوی دلم راحت / بخوابد توی دستانش " ...
  • این چهلمین پست این وبلاگِ ... عدد چهل برام «کمال» رو تداعی می‌کنه... عددی که یه هاله دورش ِ ...
  • می‌خوام دعا کنم ... این دعا رو دوست دارم:

    « خداوندا! آنچه از احکام و قضای تو را که پیش خود ناپسند می‌دانیم٬ محبوب ما کن و آنچه از احکام و فرمانت را دشوار می‌شمریم برایمان آسان فرما.
    و تسلیم شدن به آنچه را که برای ما خواسته‌ای به ما الهام کن٬ به گونه‌ای که تاخیر آنچه را به آن شتاب کرده‌ای و شتاب به آنچه را که تاخیرش را خواسته‌ای٬ دوست نداریم و آنچه را دوست داری ناپسند نشمریم و آنچه را دوست نداری نپسندیم و انتخاب نکنیم.»
                                                                           
                                                                                       چنین باد . . .
        

 

چهارشنبه 29 فروردین 1386 ساعت 06:00

 

راست می‌گفت ٬ "بعضی وقتا همه چیزای تازه یهو کهنه میشه
                       این رسم زندگیه"

آره ٬ "می‌خواهم بیندازم‌شان روی هم 
       چپ را به روی راست
       لنگ‌های درازم را٬ همین روزها
       از دامن رنگین انیمیشن‌ها
      بر خواهم چید"  

تعارف که نداریم...

"رسم زمونه همینه" . . .

 

 

پ ن ۱ : نمی‌دونم این پست چقدر دووم بیاره... شاید فقط تا ۷ صبح که راه می‌افتم برم دانشگاه... شایدم تا ۸ شب که از دانشگاه برمی‌گردم...
شایدم اصلا حذف نشه...
مهم این ِ که الان حالم خیلی بد ِ ... 
باید می‌نوشتم ...

پ ن ۲ : مجری رادیو چند دقیقه پیش گفت یگانه راه خوش‌بختی روی زمین این ِ که تقسیمش کنیم ... اما من می‌گم فراموشی ِ ... فراموشی* ...

پ ن ۳ : فراموش می‌کنیـــــــــــــــــــم . . .

 



* فراموشی ِ لحظه‌های خوب و لحظه‌های بد ... هر کدومش رو فراموش نکنی از خوش‌بختی‌(!) فاصله گرفتی...

 

شنبه 25 فروردین 1386 ساعت 23:15

 

از آن زمــان که آرزو چو نقشی از سراب شد
                                                          تـمام جسـتجـوی دل سئـوال بی‌جـواب شد
نرفته کــام تشنه‌ای به جستجوی چشمه‌ها
                                                          خطوط نقـش زندگی چو نقشه‌ای بر آب شد
چه سـینه سـوز آه‌هـا کـه خفته بــر لبان مـا
                                                          هـــزار گـفتنی بـه لب اسـیر پیـچ و تـاب شد
نه شـور عـارفـانه‌ای ٬ نه شـوق شـاعرانه‌ای
                                                          قــرار عـاشقــانه هـم شتـاب در شتـاب شد
نه فــرصـت شکایـتـی ٬ نه قـصــه و روایـتـی
                                                          تـمام جلـوه‌هـای جان چو آرزو به خـواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
                                                          نیـامده بـه خود نــگر کـه دوره‌ی شبـاب شد 

 

پ ن : نمی‌دونم بخاطر تغییر آهنگ وبلاگم این پست رو گذاشتم یا بخاطر این پست آهنگ وبلاگم رو تغییر دادم!
(عمرا کسی ده دقیقه حوصله کنه ...
                                                   ولی با صدای اون یه چیز دیگه‌ست ... )

چهارشنبه 22 فروردین 1386 ساعت 06:00

 

کسی به «نفس» احتیاج نداره؟!

خیلی وقتِ که حوصله‌ی نفس کشیدن ندارم... نفس‌هام رو دستم موندن... لازم‌شون ندارم...

کسی نفس کم نیاورده؟!

 

 

پ ن : دردهام کم بــــــــود٬ این یکی هم بهش اضافه شد ...
          بهش بگو دست از سرم برداره . . .

پ ن۲: دلم یه لقمه سکوت می‌خواد . . .

پنجشنبه 16 فروردین 1386 ساعت 19:59

 

من گم‌ شده‌ام ...
من روی زمین گم شده‌ام ...
من با زمین گم ‌شده‌ام ...
من در هستی گم شده‌ام ...

من٬ روی زمین ٬ با زمین٬ در هستی  گم‌ شده‌ام . . .

 

حتی نمی‌دونم از کدوم طرف باید برم که به «کجا ؟ » برسم!! 

حتی نمی‌‌دونم فقط «گم‌ شده‌ام» یا «گمشده» هم دارم!؟!

 

سه شنبه 14 فروردین 1386 ساعت 14:31

 

«زندگی» چرا؟
«زندگی» چطور؟

«من» ؟؟؟
«او» ؟؟؟

 

 شکنجه‌ای بدتر از تردید؟!

 

 

پ.ن: تو می‌دونی من چی می‌خوام؟؟ 

 

پنجشنبه 9 فروردین 1386 ساعت 07:00

 

صبح زود ... کنار پنجره‌ای باز ... هوایی خنک و بارانی آرام : آغازی نشاط آور...

از این دریچه چقدر زندگی ساده٬ پاک و دوست داشتنی به نظر می‌رسه٬ اما...

 

اما واقعیتِ زشت و تهوع‌آور چند قدمی با این تابلو فاصله داره...
قدم‌هایی به کوتاهی چند نفس...
قدم‌هایی به اندازه‌ی به خاطر آوردن دیروز... فکر به امروز... به فردا... 

 

امیدی به ساختن دنیایی برای «زندگی» نیست... هست؟!

 

 

پ.ن:چرا ته ذهن بشر امید به یک منجی جهانی سوسو می‌زنه؟!!!


 

جمعه 3 فروردین 1386 ساعت 10:22

 

 

چقدر این بلاگ‌اسکای خوشگل شده!

امروز وارد وبلاگ‌تون شدین٬ یه کوچولو لبخند نزدین؟!
من زدم...  

 

پس کِی من نُو میشم؟!    
 

 

سه شنبه 29 اسفند 1385 ساعت 12:00

 

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می‌برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می‌خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه‌ای
با ناز می‌گشود دو چشمان بسته را
می‌شست کاکلی به لب آب نقره‌فام
آن بال‌های نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده‌اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می‌رفت روز و خیره در اندیشه‌ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود . . .  

 

فروغ فرخزاد

 1  2  3  4  5  <<